نماز خوف و کشته شدن سعیدبن عبدا… حنفی .مقتل (تشنه لبان)
در گرماگرم ظهر عاشورا، نماز حسین و یارانش دیدنی است.

باران تیر امّا امان نمی دهد. این نماز، بوی خون می دهد. راستی دو رکعت نماز عشق را بها چقدر است که اصحاب اینچنین پیشاپیش حسین، سینه سپر کرده اند.
کوفیان را چه می شود که تاب دیدن نماز امام را ندارند؟
لقمه های حرام با آنها چه کرده است؟
نفس امّاره در گوششان چه گفته است؟
دنیا، این عروس هزار داماد، به شعبده از رنگ و رخسار خویش چه نشان داده است که عقد با وی را اینچنین طالبند؟
«حجاج بنِ مسروق جُعفی» و «زهیر» به گام هایی استوار، یمین و یسار صف حسین را می پایند و «سعیدبن عبدا… حنفی»، مقابل امام رو به دشمن ایستاده تا مبادا که گزندی به وی رسد.
ملکوتیان در چه بهت و حیرتی فرو رفته اند و کرّوبیان چه غطبه ای می خورند! هنگامۀ آن است که فرشتگان مقرّب الهی به روزگار قحط عشق، رسم عشقبازی خاکیان را ببینند و به شوق شنیدن حمد عاشقانۀ وارث ابراهیم، لب از ستایش فرو بندند.
ـ الله اکبر! به تکبیرة الاحرام حسین، سعیدبن عبدا…، خود را به خدای می سپارد:
ـ … خدایا! شاهد باش که جان فرزند پیامبر را از جان خویش دوست تر دارم. لعنت بر این قوم ناسپاس که چه بدعهد مردمی هستند.
سومین نامۀ دعوت کوفیان را من و «هانی بن هانی» از کوفه به مکه بردیم و دست امام رساندیم.
ـ الله اکبُر سبحان الله! ـ امام، جواب نامۀ کوفیان را به دست من و هانی سپردند و ما را روانۀ کوفه کردند…
ـ سَمِعَ الله لِمَن حَمِده، الله اکبر! ـ امام در جواب نوشته بودند… اینک پسر عمویم مسلم بن عقیل را به
سویتان اعزام می کنم تا اگر صدق گفتارتان را تأیید کند… به خواست خدا به سویتان… حرکت کنم. ـ
بـِحولِ اللهِ وَ قـُوَتِه اَقـُومُ و اَقعُد! نخست من و هانی به کوفه رسیدیم و به فاصلۀ چند روز، مسلم بن عقیل هم آمد…
من و عابس و حبیب و مسلم بن عوسجه و ابوثمامه و هانی بن عروه از اولین کسانی بودیم که به جانبداری از حسین، با مسلم بن عقیل، دست بیعت دادیم…
ـ الله اکبرُ سبحان الله! ـ کوفیان، گروه گروه… به مسلم بن عقیل… ملحق می شدند و با او… دست بیعت… می دادند. یک کوفه بود و یک مسلم!
ـ سَمِعَ اللهُ لِمَن حَمِده، الله اکبر!
ـ چه می دانست مسلم که اوضاع دگرگون می شود؟
چه می دانست با آمدن ابن زیاد به کوفه… ترس بر دل کوفیان می نشیند و برق درهم و دینار…
چشمشان را کور می کند. مسلم نامه ای نوشت و به من داد تا آن را به امام برسانم… نامه را در مکه به
امام رساندم… امام عازم کوفه بود…
ـ الله اکبر، بسم الله و بالله! ـ چند روز بعد، نامۀ دیگری از مسلم بن عقیل به دست امام رسید…
و مضمونش این بود که: هجده هزار نفر از مردم کوفه… با من… بیعت… کرده اند. به محض رسیدن این نامه… به کوفه بیا! ـ
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته! جانباز عاشورا قامت خم می کند و بر خاک می افتد. ـ پروردگارا… این زخمها را… در راه نصرت فرزند پیامبر تو… به جان خریدم. و رو به حسین می گوید:
«آیا… به عهد خود… وفا کردم؟» امام به تصدیق، دو پلک بر چشم می نهد و می گوید:
«آری… تو در بهشت، پیشاپیش من قرار خواهی گرفت.»
و سعید بن عبدا…، خشنود و آرام، چشم بر هم می گذارد.
منبع: تشنه لبان، ص ۹۷
موسیقی و نوا های عاشورایی